پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - وحدت، تعامل يا تقابل حوزه و دانشگاه در سراشيبي بيم و اميد - رسولی زاده محبوبه

وحدت، تعامل يا تقابل حوزه و دانشگاه در سراشيبي بيم و اميد
رسولی زاده محبوبه

اشاره:
«يك روز بود كه دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه، نه آن كه از هم جدا بودند، جوي به وجود آورده بودند كه نه دانشگاهي تحمل روحاني را داشت و نه روحاني تحمل دانشگاهي را. اساس هم اين بود كه اين دو قشري كه با اتحادشان، تمام ملت متحد مي‌شوند را از هم جدا نگه دارند و با هم مخالفشان كنند تا ملت اتحاد پيدا نكند، بحمداللّه‌ در اين نهضت اسلامي، اين انقلاب اسلامي، اين تحول بزرگ حاصل شد كه هيچ يك از اين دو طايفه خودشان را از ديگري ـ ان‌شاءاللّه‌ ـ جدا نمي‌دانند. آن وحشتي كه دانشگاهي‌ها از معمم داشتند و آن وحشتي كه معممين از دانشگاهي‌ها داشته‌اند، به اذن خداي تبارك و تعالي مرتفع شد و حالا شما برادران دانشگاهي و برادران روحاني در كنار هم براي رفع مشكلات و براي به پيروزي رساندن انقلاب مجتمع هستيد...»
در آذرماه ٢١ سال پيش، گروهي از طلاب و دانشجويان شنوندگان كلمات فوق بودند كه از حنجره‌ي وحدت‌بخش امام امت (ره) بيرون مي‌تراويد و بر قلب جوانان پرشور حوزوي و دانشگاهي مي‌نشست. آنچه امام بيان مي‌فرمود، گوشه‌اي از منويّات نوراني ايشان بود كه از تفكر درخشان و مترقي اين رهبر عالي‌مقام نشأت مي‌گرفت كه اعتقاد داشت: «دانشگاه و حوزه‌هاي علميه و روحانيون مي‌توانند دومركز براي تمام ترقيات و تمام پيشرفت‌هاي كشور باشند، و مي‌توانند دو مركز براي تمام انحرافات و تمام انحطاطات باشند. از دانشگاه هست كه اشخاص متفكر متعهد بيرون مي‌آيد. اگر دانشگاه دانشگاه باشد، اگر دانشگاه واقعا دانشگاه باشد و دانشگاه اسلامي باشد، در كنار تحصيلات متحقق در آن جا تهذيب هم باشد، تعهد هم باشد، يك كشوري را اين‌ها مي‌توانند به سعادت برسانند و اگر حوزه‌هاي علميه مهذب باشند و متعهد باشند، يك كشور را مي‌توانند نجات دهند.»
حضرت امام در عين اين كه دانشگاه‌ها و حوزه‌هاي علميه را مراكز نجات بشر مي‌دانستند، معتقد بودند كه اين دو مركز هم‌چنين مي‌توانند مركز مصيبت و فناي انسان و منشأ فساد باشند؛ يعني صلاح و فساد يك كشور و ملت مي‌تواند به دست اين دو مركز باشد.
حوزه و دانشگاه از منظر و ديدگاه امام (ره) مي‌تواند مركز تمام ترقيات مادي و معنوي بشر باشد و اين، هدف و آرمانِ مشتركِ اين دو مركز را تشكيل مي‌دهد كه در مسير پي‌جويي و پيگيري آن لاجرم مي‌بايست به وحدتي همگون رهنمون گردند و اشتراكاتي در بين خود بيابند تا سبب تحكيم روابط و علاقات فيمابين را سبب‌ساز شوند.
علاقمندي و اهتمام براي بررسي ابعاد اين وحدت و پرداختن به نقاط اشتراك و شناسايي موارد افتراق بين اين دو مركز حساس، همكاران ما را پاي ميزگردي نشاند كه در حاشيه‌ي برپايي همايش تكبير وحدت در دانشكده‌ي الهيات دانشگاه تهران ترتيب يافت. سوال‌هايي كه در اين ميزگرد مطرح شده تنها بخشي از سوالاتي است كه در اين باب مطرح بوده و آنچه شركت‌كنندگان در اين ميزگرد به آن پاسخ گفته‌اند تنها بخشي از پاسخ‌هايي است كه مي‌توانستيم براي اين سوالات گرفته باشيم؛ چرا كه با گذشت بيش از دو دهه از پيروزي انقلاب اسلامي، هنوز بحث وحدت حوزه و دانشگاه زوايايي تاريك و مبهم دارد كه ضرورت دارد به آن پرداخته شود. اميد است در شماره‌هاي آينده نيز توفيق پيگيري اين بحث را داشته باشيم.
آنچه مي‌خوانيد مشروح گفت‌وگو و پرسش‌هايي است كه در اين ميزگرد مطرح شده و آقايان دكتر حداد عال، دكتر صادق زيباكلام، حجت‌الاسلام والمسلمين غرويان و دكتر سعيد زيباكلام به آن‌ها پاسخ گفته‌اند.

آقاي دكتر حداد! به نظر مي‌رسد بديهي‌ترين سوال در بحث حوزه و دانشگاه اين است كه منظور از وحدت بين اين دو نهاد، وحدت در چه بعد از ابعاد مفروض مي‌تواند باشد؟ لطفا جناب‌عالي بحث را آغاز كنيد:
دكتر حداد عادل: وحدت حوزه و دانشگاه از چهار بعد مي‌تواند مورد نظر باشد: بعد سياسي، اجتماعي، معنوي و بعد معرفتي كه البته ترتيب و تقدم ابعاد به معني اهميّت آن‌ها نيست. اما در توضيح، بنده بعد معنوي را مقدم مي‌دانم.
يكي از نتايج وحدت حوزه و دانشگاه مي‌تواند ديني‌شدن و اسلامي شدن هر چه بيشتر دانشگاه‌ها باشد؛ يعني اين يكي از هدف‌هايي است كه در اين شعار نهفته است. بعد اجتماعي آن به اين معناست كه با تحقق وحدت حوزه و دانشگاه، فاصله ميان توده و مردم كه به جهت تدين با روحانيت ارتباط گسترده‌اي دارند، با مديران كشور كه معمولاً از فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها هستند بيشتر مي‌شود كه اين از نظر اجتماعي فوايد بسيار دارد. بعد سياسي وحدت حوزه و دانشگاه، از آن جهت اهميت دارد كه وحدت حوزه و دانشگاه، با رابطه‌ي دين و سياست ملازمه دارد؛ يعني در انقلاب و حكومتي كه براساس رابطه‌ي دين و حكومت بنا شده و حكومتي كه مي‌خواهد ديني باشد، چاره‌اي نيست به جز وحدت حوزه و دانشگاه. بعد آخر كه بعد معرفتي از جهت درآميخته شدن ابعاد فلسفي و تجربي مفيد فايده است. در توضيح اين بعد عبارتي را از امام راحل نقل مي‌كنم. امام در پيامي كه در تاريخ ٢٤/٩/٦٧ صادر فرمودند، يك عبارت نسبتا كوتاه در باب وحدت حوزه و دانشگاه دارند كه از عبارت‌هايي است كه نظير آن را در ساير پيام‌هاي امام نداريم و آن اندازه كه بايد هم مورد توجه تحليل‌گران قرار نگرفته است. امام فرموده‌اند: «فرهنگ دانشگاه‌ها و مراكز غير حوزه‌اي به صورتي است كه به تجربه و لمس واقعيت‌ها بيشتر عادت كرده است تا فرهنگ نظري و فلسفي. بايد با تلفيق اين دو فرهنگ و كم كردن فاصله‌ها، حوزه و دانشگاه در هم ذوب شوند تا ميدان براي گسترش و بسط معارف اسلام وسيع گردد». اين فرموده‌ي امام شاهدي است براي بعد فرهنگي وحدت اين دو نهاد.

آقاي دكتر زيبا كلام جناب‌عالي بحث را ادامه دهيد
دكتر صادق زيباكلام: چرا اين وحدت و پيوند بايد وجود داشته باشد و اساسا اين وحدت چه حاصلي دارد؟ من معتقدم كه دانشگاه كار ويژه‌ي خاص خود را دارد و حوزه‌هاي علميه هم كار ويژه‌هاي خاص خود را دارند؛ همان طور كه سپاه، ارتش، سازمان برنامه و بودجه و... كار ويژه‌هاي خاص خود را دارند. پس اين كه ما در صدد پيوند اين دو هستيم چه سودي دارد؟ از آن جا كه معتقديم چنين پيوندي ضرورت و لزوم نداشته و اين در حد يك شعار سياسي بيشتر نبوده است، بنابراين در عمل هم در طول اين بيست و چند سال (علي‌رغم تمام تقلاها و تلاش‌هاي حكومت براي وحدت ميان اين دو) وحدتي به وجود نيامده؛ چون اساسا وحدت يا عدم وحدت ميان اين دو مشكل خاصي را حل نمي‌كند. نتيجه اين كه در يك روزي به نام ٢٧ آذر جمع مي‌شويم و يك دسته مطالبي گفته مي‌شود و بعد هم صلواتي فرستاده مي‌شود تا ٢٧ آذر سال آينده! خود اين برخورد و نشست‌هاي سالي يك بار، حاكي از شعاري بودن اين وحدت است.
اما مي‌ماند بعد سياسي؛ در اين بعد هم در طول اين چند سال، حوزويان بر مسند حكومت بوده‌اند و دانشگاهيان هيچ كاره. پس، از اين جهت هم وفاقي صورت نگرفته است. آخرين مسأله هم آن چيزي است كه گفته مي‌شود كساني كه در خارج از ايران تحت عنوان استكبار جهاني و استعمار در تلاشند تا اين وحدت ميان حوزه و دانشگاه برقرار نشود؛ تا آن جا كه بنده اطلاع دارم، نه در امريكا، نه در انگلستان، نه در فرانسه، نه در ژاپن و نه در هيچ كجاي دنيا، كسي در پي اين نيست كه ميان حوزه و دانشگاه جدايي بيندازد. آيا كساني كه اين بحث‌ها را مطرح مي‌كنند ـ كه دشمنان اسلام مي‌خواهند ميان حوزه و دانشگاه جدايي بيندازند ـ واقعا خودشان باور دارند كه موجودات زنده يا شبكه‌هايي وجود دارند كه قصد دارند ميان حوزه و دانشگاه جدايي بيندازند؟! حال گيريم كه ميان حوزه و دانشگاه هم جدايي بيفتد، چه نفعي براي امريكا و انگلستان دارد؟ نتيجه آن كه وحدت در يك زمينه بوده و آن هم «تدريس درس معارف در دانشگاه‌ها»، كه موفق هم نبوده است.

جناب آقاي غرويان! حضرت‌عالي به بيان ديدگاه‌هاي خودتان بپردازيد!
حجت‌الاسلام غرويان: ابتدا اين روز را به تمام موحّدان عالم تبريك مي‌گويم و از خواهران و برادراني كه به ياد استاد شهيد راه وحدت حوزه و دانشگاه، چنين همايشي را برگزار كردند، تشكر مي‌كنم.
به نظر من آقاي دكتر زيباكلام قصد داشتند شوخي كنند و يك مقدار جلسه را گرم كنند. البته من شأن جلسه را بيشتر و بالاتر از آن مي‌دانم كه آن را با شوخي شروع كنيم و به پايان ببريم، لذا خواهش من اين است كه با اين گونه جلسات و نشست‌ها، جدي برخورد شود. از آن جا كه شما (دانشجويان) كم و بيش با اصطلاحات فلسفي آشنايي داريد، من با يك مثال اهميت وحدت ميان حوزه و دانشگاه را بيان مي‌كنم. به نظر بنده جامعه را مي‌توانيم به موجود زنده‌اي مانند انسان تشبيه كنيم كه به دنبال هدفي است و مانند انسان روحي دارد و جسمي. به تعبير فلاسفه، ماده‌اي دارد و صورتي و به تعبير منطقي‌ها داراي جنس و فصل است. تركيب ماده و صورت تا محقق نشود و هماهنگ نباشد، انسان به آن هدف و كمال نهايي خويش نائل نمي‌شود. بنابراين، تركيب ماده و صورت و جنس و فصل، براي اين موجود مستكمل و متكامل ضرورت دارد. جامعه هم يك ماده دارد و يك صورت. تلقي بنده آن است كه دانشگاه‌ها عهده‌دار تأمين ماده براي آن حركت هستند و حوزه‌هاي علميه كه بحث‌هاي فكري، فلسفي و تئوريك و نظري را مطرح مي‌كنند، تأمين‌كننده‌ي بعد روحي جامعه هستند. لذا همان‌طور كه يك انسان بايد روح و جسمش با هم هماهنگ باشد تا دچار مرض نشود، جامعه هم به همين ترتيب است. روح جامعه را حوزه‌هاي علميه مي‌سازند و فرهنگ و ارزش و الهياتي كه تعيين‌كننده‌ي هدف و غايت جامعه است، بايد توسط حوزه‌هاي علميه تبيين شود. حركت جامعه همان‌طور كه در فرمايش حضرت امام ـ كه آقاي دكتر حداد عادل به آن اشاره كردند ـ آمده بود، نمي‌تواند محقق شود الا به كمك ابزار. به هر حال از آن جا كه ما در دنيايي زندگي مي‌كنيم كه دنياي ماديات است و بايد با ابزار مادي حركت كنيم، لذا دانشگاه‌ها با علوم حسي و تجربي خود بايد تأمين‌كننده‌ي ابزار حيات مادي انسان باشند. بنابراين منظور ما از وحدت حوزه و دانشگاه اين است كه در اين حركت رو به كمال جامعه، روح و جسم، هماهنگ كار كنند. محور وحدت هم مي‌تواند غرض نهايي باشد؛ يعني كمال انسان و ارزش‌هاي انساني. دانشگاه مي‌تواند ابزاري را كه ارايه مي‌كند در خدمت غرض قرار دهد و حوزه هم تبيين‌كننده‌ي مسير حركت و راه است و خود غرض نهايي مي‌تواند محور وحدت حوزه و دانشگاه باشد.

جناب آقاي زيباكلام! تااين لحظه نظرات مختلفي بيان شد كه هم در موافقت و ضرورت آن بود و هم در مخالفت و عدم ضرورت آن كه اصل بحث را با تشكيك روبرو ساخت. جناب‌عالي درباره‌ي بحث ما چه ديدگاهي داريد؟
سعيد زيباكلام: در اين جا ما يك مشكل اساسي داريم و آن هم تشتّت اساسي در نظر عزيزان حاضر است؛ از يك طرف، استادي مخالف با وحدت ميان حوزه و دانشگاه را وهم و خيال مي‌داند و يك دسته مسايل سياسي ملموس و محسوس را مطرح مي‌كند و از طرف ديگر، استاد محترم ديگري بحث صورت و ماده را پيش مي‌كشند و... كه جمع اين‌ها كار دشواري است.
اگر بخواهيم كلي‌گويي نكرده باشيم و شعار ندهيم و نگرشي تحليلي داشته باشيم، بنده بايد گزارشي را خدمت عزيزان ارايه كنم و آن اين است كه تقريبا در اكثر سخنراني‌ها، مقالات و... حتي صورت مسأله هم ـ كه توسط فيلسوفان و عالمان دانشگاهي و حوزوي انجام شد ـ درك نشده است. برخي از عالمان ما اعم از حوزوي و دانشگاهي تصورشان از وحدت حوزه و دانشگاه اين است كه روحاني از حوزه به دانشگاه بيايد و درس معارف بدهد (همان طور كه در صحبت‌هاي اخوي بنده به آن اشاره شد)، كه البته بنده با اين بخش از صحبت‌هاي ايشان تدريس معارف در دانشگاه‌ها تجربه‌ي موفقي نبوده موافقم؛ اما نكته‌ي مهم‌تر از موفق بودن يا نبودن اين است كه تلقي عالمان حوزه و دانشگاه از اين پيوند، تا به حال چه حاصلي داشته است؟
حاصلي نداشته است! زيرا هنوز منظور از وحدت مشخص نيست! آيا منظور از وحدتِ دو نهاد آن است كه روحانيون و دانشگاهيان زير يك سقف جمع شوند؟ آيا منظور آن است كه اساتيد فيزيك و شيمي دانشگاه‌ها به سمت حوزه‌ها سرازير شوند و به روحانيون فيزيك و شيمي درس بدهند و برعكس علما و حوزويان از حوزه‌ها بيايند سيوطي و جامع المقدمات به اساتيد دانشگاه‌ها درس بدهند؟ بنابراين مفهوم وحدت هم‌چنان ناكاويده و ناشناخته مانده است و هر كس از ظن خود حرفي مي‌زند و اشكال كار در همين جاست. دست كم عالمان حوزه و دانشگاه بايد اين را براي خودشان روشن كنند كه منظور از اين وحدت چيست؟ بنابراين به عقيده‌ي بنده اولين گام در وحدت، كاويدن مفهوم وحدت است؛ چرا كه وقتي سخن از وحدت دو چيز مي‌شود، بلافاصله مفروض اين است كه اين دو چيز نقاط و نكات افتراق و اختلافي با هم دارند كه قصد داريم آن‌ها را به وحدت برسانيم. حال بايد معلوم كرد اين نكات اختلاف و افتراق و جدايي در كجاست؟

آقاي دكتر حداد! جناب عالي همين نكته و سوال آقاي زيبا كلام را براي ما تحليل بفرماييد!
دكتر حداد عادل: متاسفانه رفتن آقاي دكتر زيباكلام كار را مشكل كرد. البته اگر ايشان با ما موافق بودند و جلسه را ترك مي‌كردند مشكلي نبود، اما به هر حال مسايلي در غياب ايشان مطرح مي‌شود كه نياز است ايشان پاسخ دهند.
به عنوان مثال يكي از شبهه‌هايي كه آقايي دكتر صادق زيباكلام ايجاد كردند اين بود كه چه كسي در دنيا مخالف وحدت حوزه و دانشگاه است؟ و اين عدم وحدت چه نفعي براي دشمنان دارد؟ من مي‌خواهم بگويم اگر در دنيا كسي مخالف وحدت اين دو نهاد نيست، پس فلسفه‌ي اين گردهمايي چيست؟ اين مراسم در بزرگداشت چه كسي برگزار شده است؟ چرا دكتر مفتح ترور شد؟ در يك كشور اسلامي اين كه يك روحاني داراي تحصيلات دانشگاهي باشد و رييس يك دانشكده (دانشكده‌ي الهيات) هم باشد تعجب‌آور نيست، پس چرا ايشان ترور شد و چه كسي در دنيا از قاتلان شهيد مفتح و شهيد مطهري دفاع كرد؟ پس اين كه در دنيا مخالفاني براي اين وحدت وجود داشته باشند، نمي‌تواند كاملاً وهم و خيال و تصور باشد.
اين كه آقاي دكتر زيباكلام اشاره داشتند كه در دانشگاه نقد وجود دارد و امر قدسي وجود ندارد، و در حوزه امر قدسي وجود دارد و نقد وجود ندارد؛ حال به فرض هم كه اين گونه باشد، آيا انسان به امر قدسي نياز دارد يا خير؟ اگر انسان به امر قدسي نياز ندارد، پس به مذهب هم نياز ندارد؛ چه در دانشگاه و چه در حوزه. اگر نياز به امر قدسي هست، پس چرا يك فضاي مهمي مثل دانشگاه در جهان بايد از امر مهمي مثل امر قدسي خالي باشد؟ ايشان با تاييد اين مطلب كه در دانشگاه امر قدسي وجود ندارد، عرض بنده را تاييد كردند كه يكي از فوايد وحدت ميان حوزه و دانشگاه، دميدن روح قدسي در دانشگاه است. پس چون وجود ندارد، بايد تامين شود. نكته‌ي ديگر اين كه در حوزه هم نقد وجود دارد و ذكر اين نكته را ضروري مي‌دانم كه وجود نقد به معناي نفي امر قدسي نيست. نقد، يك روش است در معرفت، اما اگر بنا را بر نقادي گذاشتيم اين معناي نفي امر قدسي نيست و اساسا اين كه ما دانشجوها مي‌گوييم بياييد بحث طلبگي كنيم: إن قلتَ قلتُ، اين خودش صورتي از نقد است. نكته‌ي ديگر صحبت‌هاي ايشان اين بود كه در اين بيست و چند سال كار در دست روحانيون بوده و در دست دانشگاهيان نبوده كه به نظر مي‌رسد اين گفته، گفته‌ي دقيقي نيست؛ چون واقعيت اين است كه حكومت هم در دست دانشگاهيان و هم در دست حوزويان بوده است و اين تفكيك درست نيست.

حاج آقا غرويان! شما بفرماييد كه در اين خصوص چه نظري داريد؟
حجت الاسلام غرويان: البته اين درست نيست كه يك نفر در يك جلسه چند سؤال و شبهه مطرح كند و بعدجلسه را ترك كند. امروزه متأسفانه بحث‌هاي فكري و علمي دچار آفت‌هاي سياسي شده و ضرر آن هم متوجه دانشجويان است و حزب‌بازي و سياست‌بازي دامنگير علم، فكر و محافل علمي ما شده است!
اگر مي‌خواهيم كه وحدت حوزه و دانشگاه صوري و سطحي نباشد، ناگزير هستيم كه مباني آن را ترسيم و تبيين كنيم و براي اين تبيين و ترسيم، از يك دسته مباحث انتزاعي بايد شروع كنيم تا به دستاوردهاي عيني و عملي برسيم.
يكي از موانع ايجاد وحدت حوزه و دانشگاه ـ كه به قول حضرت آيت الله جوادي آملي: بايد گفت «اتحاد»، چون اتحاد دقيق‌تر از وحدت است ـ آن است كه علي الاغلب، دانشگاه‌هاي ما محل ترجمه است. البته بنده قصد توهين به ترجمه را ندارم و بنده خودم از ترجمه‌هاي آقاي حداد عادل فراوان بهره مي‌برم و سركلاس به طلبه‌ها هم توصيه مي‌كنم ؛ اما منظور از طرح اين مشكل آن است كه ما تأليف در زمينه‌ي علوم انساني بسيار كم داريم (نسبت به ترجمه) و دانشگاه‌هاي ما اغلب محل ترجمه‌ي آثار و كتب فيلسوفان سياسي، متكلمين غربي و فلاسفه‌ي غرب است و اين مانع وحدت حوزه و دانشگاه است، زيرا حوزه محل استدلال فكر و انديشه، مباحث اسلامي و كار بر روي آن‌هاست. يكي از راهكارهاي علمي و عملي وحدت حوزه و دانشگاه اين است كه شوراي عالي انقلاب فرهنگي و مراكزي كه متكفل اين امور هستند، در زمينه‌ي كتاب‌هاي درسي علوم‌انساني فكري بكنند كه تأليف اين كتاب بر اساس اصول تعليم و تربيت صورت بگيرد.
در حوزه از قديم الايام تعليقه و حاشيه‌زني بوده است و اين يعني نقد. پس اين كه گفته مي‌شود در حوزه نقد نيست جاي تامل دارد. بنده خودم پاي درس آيت الله مشكيني بودم، ايشان از شاگردان حضرت امام (ره) هستند و آن زمان امام در قيد حيات بودند. ايشان بحثي را مطرح كردند و نظر حضرت امام را آوردند و گفتند: من به نظر حضرت امام پنج اشكال دارم! طلبه هايي كه پاي درس ايشان بودند، اشكال كردند كه شما شاگرد حضرت امام هستيد چطور به ايشان اشكال مي‌كنيد؟ و ايشان پاسخ دادند كه اين جا بحث علمي است؛ يعني در حوزه، شاگرد به استاد اشكال مي‌كند.
اما اين كه آقاي دكتر زيباكلام گفتند حكومت در اين سال‌ها در دست حوزويان بوده است. بايد در پاسخ گفت كه حكومت دست اسلام است و سخنگوي مباني اسلام هم حوزه است. اين كه دانشگاه فكر كند كه حوزه‌ها اجازه مي‌دهند همه‌ي اركان حكومت و آن محور حكومت به دست آنها برسد چنين نخواهد شد. ركن اصلي اين حكومت، ولايت اسلام است و بايد يك دين‌شناس در رأس آن باشد و هيچ جاي تسامح در آن نيست و اين توقع بي‌جايي است. اما دانشگاهيان در محل مناسب خودشان در حكومت نقش داشته‌اند و اين حكومت خودش را متكفل حفظ اسلاميت نظام مي‌داند. حكومت در دست اسلام است نه در دست حوزه. روحانيت، فقها و علما خودشان را حافظ و نگهبان حكومت مي‌دانند. در عين حال بخش هايي كه نياز به تخصص دانشگاهي دارند ،در دست دانشگاهيان است.

آقاي زيبا كلام! جناب عالي درباره‌ي اين كه در دانشگاه‌ها نقد وجود ندارد، چه نظري داريد؟
دكتر سعيد زيبا كلام: اين كه در دانشگاه‌ها نقد وجود ندارد، حرف درستي است. زيرا به جز استثناهاي جزيي، اغلب كارها يا ترجمه است يا اقتباس. البته اين در مورد حوزه نيز صادق است. به راستي كدام يك از پژوهش‌ها و تحقيق‌هاي نقادانه در نقد انديشه‌هاي اجتماعي، انسان‌شناختي، جامعه‌شناختي و معرفت‌شناختي غربيان در حوزه انجام گرفته است؟ آقاي غرويان مي‌فرمايند دانشگاه‌ها، اما من مي‌خواهم بگويم حوزه‌ها هم چندان موفق‌تر از دانشگاه‌ها عمل نكرده‌اند. حوزه‌هاي ما در چند سال گذشته علي العموم و حوزويان ما علي الاغلب به احكام عبادي فردي پرداخته‌اند. كجاست تحقيق جامعه‌شناسانه‌ي عالمان حوزه؟

با توجه به اين مقدمه و تمام چالش‌هاي فكري معاصر، به نظر شما وحدت حوزه و دانشگاه چطور عملي مي‌شود؟
دكتر سعيد زيبا كلام: اساسا وحدت منوط به اين است كه اختلاف و دوگانگي وجود داشته باشد. بنابراين در گام اول بايد نكات افتراق و اختلاف را كاويد و مشخص كرد. چنانچه مشخص شود كه اين دو نهاد در كدام قسمت‌ها غفلت كرده‌اند و كدام حوزه‌ها را پوشش داده‌اند يا در كجا تداخل و همپوشاني وجود دارد، آن وقت مي‌توان از وحدت و موانع وحدت و مصاديق وحدت صحبت كرد. يك راه آن مباحثه ميان عالمان حوزه و عالمان دانشگاه است. براي يافتن نكات افتراق و اختلاف و نكات مغفول مانده؛ بنابراين وحدت اداري ـ مالي، سياسي و... چنين تلقي اي از وحدت در ميان اين دو نهاد، يعني عدم درك درست صورت مساله. وحدت حوزه و دانشگاه فقط در يك زمينه‌ي اساسي،حياتي و مهم است و آن هم حوزه‌ي معرفت مي‌باشد. آن هم نه در تمام حوزه‌هاي معرفت. بنا نيست يك عالم حوزوي فيزيك و شيمي و يك استاد دانشگاه احكام نجاسات، مبطلات روزه و طهارت و مكروهات بداند؛ يعني حتي همان حوزه‌هاي معرفتي كه همپوشاني دارد بايد مشخص شود كه عموما و اساساً در حوزه‌هاي جامعه‌شناسي، روانشناسي، اقتصاد و فلسفه، وحدتي وجود نداشته و ندارد و هيچ اقدام عالمانه و معرفتي ـ نه از جانب حوزويان و نه از جانب دانشگاهيان ـ در جهت تعامل ديده نمي‌شود. او از پوپر تبليغ مي‌كند و اين از فلسفه‌ي صدرايي.

از آقاي دكتر حداد عادل هم مي‌خواهيم كه بفرمايند ايشان چه فرايندي را براي وحدت ميان حوزه و دانشگاه پيشنهاد مي‌كنند؟
دكتر حداد عادل: به نظر من پذيرفتن اصل موضوع يعني ضرورت وحدت حوزه و دانشگاه بسيار مهم است. آقاي دكتر صادق زيباكلام منكر اصل ضرورت اين وحدت بودند، در حالي كه شعار وحدت حوزه و دانشگاه از شعارهاي اصلي انقلاب است و امري موضعي نيست كه امروز بگوييم و فردا عوض شود. بنابراين اهميت موضوع را بايد قبول كنيم و كمي هم بايد تاريخ را مطالعه كنيم كه دانشگاه‌هاي ما چطور به وجود آمد و حوزه چگونه بود. چرا وقتي در ايران دانشگاه به وجود آمد نوعي گسيختگي ميان معارف حوزوي و دانشگاه‌هاي جديد پديد آمد؟ در ساير جاهاي دنيا دانشگاه‌هاي جديد يك اتصالي با دانشگاه‌هاي قديم دارند، اما در كشور ما با وجود آن كه از هزاران سال پيش مدارس بزرگ علمي وجود داشته و علم در ايران پديده‌ي جديدي نيست، اين تحول از دل خود حوزه‌ها به وجود نيامد؛ به عنوان مثال در چين زماني كه طب جديد آمد، طب سنتي را تخطئه كردند. اما در كشور ما وقتي طب جديد آمد، رفتار ما با طبيبان سنتي مانند رفتار با مجرمان بود. اما امروز بازهم به فكر طب گياهي و درمان با داروهاي گياهي افتاده‌ايم. يك اتفاقي كه در اروپا از رنسانس به بعد افتاده اين است كه انسان غربي پاسخ سوالات اساسي خودش را براي فرد و جامعه عمدتا از دين و وحي و كليسا نگرفته است، بلكه صرفا به عقل بشري متكي شده و در آن جا فلسفه جانشين دين شده ؛ آن هم نه فلسفه‌ي واقعي، بلكه فلسفه‌هاي گوناگون، مثل نگاه دكارت به هستي، نگاه كانت به معرفت و ديگر فيلسوفان كه سازندگان نوعي جهان‌بيني غربي هستند. اين فيلسوفان يك نوع نگاه به عالم و آدم طرح كردند و بعد از آن ما شاهديم كه از دل اين فلسفه‌ها و متافيزيك‌ها، فلسفه‌ي علم، فلسفه‌ي تاريخ، فلسفه‌ي هنر، فلسفه‌ي علوم اجتماعي درآمد كه اين فلسفه‌ها حد واسط مابعدالطبيعه و علوم قرار گرفتند كه از يك طرف به اعتبار مباني، مفروض از فلسفه بوده و از طرف ديگر به اعتبار نتايج، مبناي علم شده است.

علوم انساني‌اي كه در دانشگاه‌هاي غربي شكل گرفته، نوعاً ملهم از يك نوع فلسفه‌اي است (كه آن فلسفه تدريس نمي‌شود) كه پشت سر هر كتاب علوم انساني و اجتماعي پنهان است.

در غرب، هر كتاب علوم انساني كه ديده مي‌شود متعلق به يك نحله و بينش فكري است تا آن فلسفه‌ي پنهان مانند كارگرداني كه خودش در صحنه حضور ندارد، اما كار را كارگرداني مي‌كند، شناخته نشود. اين علوم قابل نقادي نيست، متاسفانه مشكلي كه در ايران داريم آن است كه در حوزه‌ي فلسفه‌هاي علوم و به خصوص فلسفه‌هاي علوم انساني ضعيف بوده و هستيم؛ يعني ما علوم غربي را ترجمه كرده و تدريس هم مي‌كنيم، ولي آن لايه‌ي واسط بين فلسفه و علم كه (فلسفه‌هاي اخلاق، سياست و تاريخ باشد) متناسب با علوم اجتماعي و انساني نداريم. از سوي ديگر، در حوزه‌هاي ما فلسفه كه فلسفه‌ي الهي بود و يك همخواني با جهان‌بيني اسلامي داشت، اصلاً معترض اين حوزه‌ها نشد؛ يعني اصلاً ما نرفتيم سراغ اين كه اگر فلسفه‌ي اسلامي به معناي هستي‌شناسي اسلامي است، حال فلسفه‌ي هنر چيست؟ مباني زيبايي‌شناسي در جهان‌بيني فلسفي و معنوي اسلامي چيست؟ مباني فلسفه سياست كدام است؟ يعني در حوزه‌هاي اسلامي خودمان هم اين فلسفه‌ها اصلاً به‌وجود نيامده است. راه‌حل اين نيست كه ما دانشگاهيان به حوزويان ايراد بگيريم و آن‌ها هم بگويند شما دانشگاهيان كاري نكرده‌ايد. اگر به دنبال مچ‌گيري باشيم، اصل شعار فراموش مي‌شود. در هر دو سو معايبي هست و محاسني نيز وجود دارد كه بايد درصدد شناخت آن‌ها برآييم. اين را هم بگويم كه بنده قبول ندارم كه در اين بيست و چند سال كاري نشد! ما در آغاز يك راه پرپيچ و خم هستيم و نبايد انتظار داشته باشيم كه با گذشت بيست و سه سال از انقلاب يك تمدن مفصل و بسامان ايجاد كنيم؛ آن‌هم با وجود مشكلاتي كه از داخل و خارج بر ما تحميل مي‌شود. البته نبايد اين مقدار را كافي بدانيم و به آن راضي باشيم، اما اين‌كه بگوييم كاري نشده به دور از انصاف است.

به عنوان مثال، يكي از تحولات حوزه‌ها روي آوردن روحانيون به مفاهيم جديد است كه اين بسيار مبارك است؛ زماني در حوزه‌هاي علميه ما به نقل از شهيد مطهري (در كتاب، بحثي درباره‌ي مرجعيت و روحانيت كه يكي، دو مقاله در آن به قلم استاد است) آمده كه در زمان حاج‌شيخ عبدالكريم حائري، عده‌اي از طلاب تصميم گرفتند كه زبان انگليسي ياد بگيرند و كلاسي تشكيل دهند (اين قضيه مربوط به ٦٠ سال پيش است). از بيرون حوزه، عده‌اي از مقدسين بي‌بصيرت متوجه شدند كه طلاب مي‌خواهند زبان انگليسي ياد بگيرند، لذا رفتند و آن‌قدر به آن مرجع تقليد فشار آوردند كه ما سهم امام بدهيم كه عده‌اي بروند زبان كفار را ياد بگيرند. سرانجام آن‌قدر فشار آوردند كه كلاس را تعطيل كردند. امروز همين حوزه را شاهديم كه برادران طلبه ـ كه منت بر سر بنده مي‌گذارند ـ از قم به تهران مي‌آيند و در كلاس درس بنده شركت مي‌كنند. يكي از درس‌هايي كه بنده گاهي در دانشگاه تهران تدريس مي‌كنم، ترجمه و تفسير متون فلسفي اروپايي است كه متن كتابي از كانت را به دو دسته از دانشجويان تدريس مي‌كردم؛ يك دسته روحانيون جوان حوزه بودند و يك دسته دانشجويان دانشگاه تهران. جالب اين كه متوسط نمره‌ي حوزوي‌ها در همين درس متن زبان انگليسي از دانشجويان خود ما بالاتر بود. اين يك نماد حركت است و تاكنون ٤٠٠ مؤسسه‌ي جديد آموزشي و پژوهشي ايجاد شده است. البته نمي‌گويم كار زيادي است، اما به‌هرحال شروع شده و بايد ادامه پيدا كند. مثال ديگر سازمان مطالعه‌ي تدوين و تأليف كتب درسي است (به رياست آقاي احمدي). تابه‌حال تعداد بسيار زيادي كتاب توسط اين سازمان تأليف شده كه اين براي حوزه يك تحول است. در هر صورت ما بايد نقاد و ارزشياب باشيم.

آقاي غرويان! شما هم لطف بفرماييد و در مورد تعامل ميان علوم جديد و قديم در حوزه توضيحاتي بفرماييد!
غرويان: اين كه آقاي دكتر زيباكلام گفتند وحدت ميان حوزه و دانشگاه ضرورت ندارد، حرف صحيحي است، اما به اين معنا كه حداقل اگر وحدت ندارند، عناد هم نداشته باشند! گاهي احساس مي‌شود برخي افراد عناد دارند؛ يعني برخي دانشگاهيان تحمل حوزويان را ندارند و برعكس. اما به نظر من حداقل وحدت ميان حوزه و دانشگاه اين است كه يكديگر را تخريب نكنند. به نظر من طرز نگاه ما به علوم و دانش‌هاي فلسفه در حوزه و دانشگاه فعلي كمي تفاوت دارد. دانشگاه بيشتر متأثر از انديشه‌هاي مدرنيسم و پست‌مدرنيسم و جريانات فكري و فرهنگي اروپايي بعد از رنسانس است و حوزه يك نگاه ديگري به عالم و آدم دارد. البته منظور ما از فلسفه، فلسفه‌ي ملاصدرا و علامه‌ي طباطبايي نيست؛ به عنوان مثال آيت‌اللّه مصباح كه شاگرد علامه طباطبايي است مي‌آيد و بر نهاية‌الحكمة ايشان شرح مي‌نويسد. خُب اين يك ابتكار است پس اين كه گفته مي‌شود كاري نشده، اين‌طور نيست، كار شده، اما كافي نيست. ازجمله كارهاي انجام‌شده همين دفتر همكاري حوزه و دانشگاه است. دانشگاه محل يك دسته علوم است و حوزه هم محل يك دسته علوم. مسلما علم، علم را مي‌خواند و فكر با فكر نمي‌جنگد.
به عنوان مثال، روزي آقاي مصباح براي طلبه‌هاي مؤسسه در راه حق تخته‌سياه آورد و عده‌اي به ايشان اشكال كردند كه چرا تخته‌سياه آورده‌اند؟ اما امروز بزرگ‌ترين پايگاه اينترنتي ايران ـ به تعبير بعضي‌ها پايگاه اينترنتي آيت‌اللّه سيستاني ـ در خيابان دورشهر قم است؛ بنابراين در حوزه قدم‌هاي بزرگي برداشته شده و نبايد ديوارها را قطور كرد.

آقاي زيباكلام! شما لطف كنيد با توجه به مباحثي كه آقايان مطرح كردند و نيز مطالبي كه جناب‌عالي در پاسخ به سؤال‌ها و شبهات مطرح كرديد، ما را به يك جمع‌بندي نهايي برسانيد و از اين مباحث نتيجه‌گيري بفرماييد!
آنچه كه هم در حوزه و هم در دانشگاه نسبت به آن غفلت شده است، فلسفه‌ي علوم اجتماعي است. البته اخيرا بعضي مؤسسات مثل مؤسسه‌ي پژوهشي امام خميني در قم، توجه به مباني علوم و فلسفه‌ها و روش‌شناسي علوم انساني را شروع كرده‌اند، اما در مجموع توجه جدي نشده است و در كلاس‌هاي درس حوزه، جايي براي اين درس‌ها نيست؛ درست مثل دانشگاه‌ها.
ما تا مبادي علوم انساني و اجتماعي غرب را درست نشناسيم، نمي‌توانيم آن را نقادي كنيم. اساتيد دانشگاه‌هاي ما عموما مطالب را حفظ مي‌كنند و مي‌آيند سر كلاس. قرار نيست ما اين‌جا ارتباطات سياسي و اجتماعي را تحكيم كنيم. اين كارها را نبايد به چنين محافلي كشاند. من تعجب مي‌كنم استادِ دقيقي مثل آقاي دكتر حداد عادل تعداد كتاب‌هاي انتشارات (سمت) را موفقيت مي‌دانند! در حالي كه همين كتاب‌هاي درسي دانشجويان كه توسط مؤسسه‌ي (سمت) تدوين و منتشر مي‌شود، مملو از آراي مستقيم غربي است! البته اشتباه نشود منظور بنده اين نيست كه نبايد دانشجو با آراي غربي آشنا شود، صحبت من آن است كه نتيجه‌ي چنين كاري ترويج آراي غربي است ولذا اكثر كتاب‌هاي درسي، محتوايي كاملاً غربي دارد.
در نهايت، در يك نتيجه‌گيري كلي بايد بگويم كه ما بايد وحدت حوزه و دانشگاه را در حوزه‌ي معرفت جست‌وجو كنيم؛ آن هم حوزه‌هاي خاصي از معرفت.

از كليه سروران و عزيزان محترم تشكر مي‌كنيم.